مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

بدون عنوان

هر چه به اومدن مهمون کوچولو نزدیکتر میشیم من نگران میشم که نکنه تو روحیه شما تاثیر منفی بزار از همین الان دارم تمرین میکنم به هیچ عنوان دعوات نکنم و تا میتونم باهات مدارا کنم در ضمن شما هم دل نازک شدی تا بهت میگم این کار اشتباه شروع میکنی به گریه  خیلی از این میترسم که دچار احساس منفی حسادت بشی یا خدای نکرده بازگشت روانی داشته باشی هرچی کتاب و مطلب هم میخونم به استرسم بیش تر اضافه میشه آخه من رعایت کنم بزرگترها چی امیدووووووووووووووارم بازهم مثل همیشه شرایط و درک کنی و واست نشه یه بحران     ...
15 آبان 1392

یه حسادت کوچولو

امروز رفتیم واسه خرید داداش عزیزم البته اگه میگم داداش به این دلیل (بااینکه وجود خارجی واسه شما نداره ولی از روز اول که فهمیدی مهمون ما پسر بهش میگی داداش و همین خیلی ها رو به خند وا میداره و نشان از علاقه بیش از حد شما به نوزادمونه) عزیزم اول که لباس انتخاب میکردی ولی یکم که گذشت بنای ناسازگاری گذاشتی که خسته شدم برگردیم خونه البته اشتباه از من و بابا بود باید اول واسه شما خرید میکردیم بلافاصله بابا جون بردت توی مغازه اسباب بازی فروشی و یه ماشین کنترلی نارنجی خریدید و آروم شدی دیگه بهانه نمیگرفتی  این و بدون که خیلییییییییییی عزییییییییییییییییییییییییییزی واسم  امروز تا همیشه . ...
15 آبان 1392

قدرت درک مسایل

عزیزم دارم ذهن کوچولوتو واسه اومدن دادشت آماده میکنم اما آنقدر فهمیده شدی که نیازی به اینکار نیست خیلی بهتر از ما بزرگترها میتونی تمام مسایل واسه خودت حل کنی یه اختلاف کوچولو که من با بابا دارم دلت غصه دار میشه و مدام میخوای مشکلمون حل کنی مثلا من به بابا  میگم بریم سریعتر واسه نی نی خرید کنیم و بابا میگه هنوز زوده تا متوجه شدی که من ناراحتم اومدی تو اتاق و میگی مامان عیب نداره من که از اون پتو کوچیکها دو تا دارم یکی شو بردار برای دادش دورش بپیچ فعلا تا برین واسش بابا لباس بخرین یا به بابا میگی خوب داداش لباس نداره سرما میخوره خلاصه میانجگری هم میکنی قربون درک و فهمت بشم مادرم
15 آبان 1392

92/07/15عکس باستایش

عروسی عمه فاطمه عکس باستایش البته به هزار التماس از آخر هم خانم عکاس وقتی گفت یه ژست مثل کریستین و زنش بهت میده راضی شدی بایستی و عکس بگیری از آخر هم رو کردی به خانمه و گفتی کریستین زن نداره ...
15 آبان 1392

پیش دبستانی

روز اول که برگشتی به عنوان جایزه روز اول واست یه کره خریدم پسر گلم خیلی تشویق شدی با اینکه باید صبح زود بیدار بشی اما اصلا اذیتم نمیکنی خدا رو شکر با شرایط راحت کنار اومدی البته از اول اینجوری بودی سریع با شرایط جدید خودت و وفق میدادی از شیر گرفتن یا پوشک نکردن گرفته تا حالا که مثل یه محصل شبها ساعت نه میخوابی صبح هم ساعت هفت بیدار میشی البته بهت گفتیم اگه به موقع نخوابی نمیتونی صبح زود بیدار بشی و بری مدرسه و مجبور کارگر بشی و کسی که میخواد درآینده شغل خوب داشته باشه باید درس بخونه و از اونجایی که میدونی سجاد و میلاد هم شبها زود میخوابن تو هم سریع میخوابی و صبح تا میگم اگه نمیخوای بری بخواب سریع بیدار میشی و میگی نمیخوام کارگر بشم ب...
15 آبان 1392

92/07/01

امروز اولین روزی بود که میرفتی پیش دبستانی  مسیرش به خونمون دور بود و ما و بابا برای اینکه قانونمند تر بری و برگردی واست سرویس گرفتیم اما اولین روز قرار بود صبح خودمون برسونیمت توی خونه که راحت اماده شدی بدون هیچ دردسری تازه واسه لباس فرمت ذوق هم داشتی اما همین که قرار شد از ماشین بابا پیاده بشی بغض کردی و زدی زیر گریه راستش و بخوای دلم میخواست نزارم بری داخل اما مگه میشه امسال تو باید آماده بشی برای دبستان خلاصه بردمت به هزار خواهش وتمنا داخل و با اینکه واسه اولین بار بود مربی جدیدت یا عاطفه جون میدیدم بازهم از ترفند همیشگی که عنوان میکردم یکی از همکلاسی های قدیمی من هستن راضی شدی که فقط پیش عاطفه جون بمونی با اینک...
15 آبان 1392